اینجا دلی تنگ است... آنجا را نمیدانم...

با نام خدا شروع میکنم...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا...

 

سلام به همه...

 

من میخوام اینجا از دل تنگی هام  بنویسم...

از ململ جونم......................

عشقم...

نفسم...

رضای خودم...


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 1:2  توسط قوری تنها 

چه کار کنم...؟؟

برای تو …

برای چشمهایت !

برای من …

برای دردهایم !

برای ما …

برای این همه تنهایی

ای کاش خــــــــــــدا کاری بکند ….!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 19:0  توسط قوری تنها  | 

دلتنگ...

سلام...

حال این روزام خوب نیست...از هفته پیش عصبانیم...از دست خودم و چند نفر دیگه...

رضام سرما خورده شدید...بهش گفتم بره آزیترومایسین بخره...هی اس میده میگه با این خوب میشم...؟؟

میگم آره قربونت برم...میگه دیگه هیچی نخورم؟ میگم نه فدات شم...طفلی اذیت میشه..کم طاقته..مثل خودمه...

همش 12 روز از وقتی پیش هم بودیم گذشته...دیروز میگفت انگار یک م______اهه...

گفتم آره...واقعا دلم براش تنگ شده...شبا معمولا ساعت یک تا دو با هم حرف میزنیم...

اون سر کاره...صبح ها هم ساعت 7 که بیدار میشه اس صبح بخیر میده منم بیدار میشم با هم اس بازی میکنیم تا 9...

عاشق اس های صبحم...:-))

این روزا بیشتر این مدلیم....

پیشاپیش روز عشق مبارک...

عاشقتم رضای من...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 22:27  توسط قوری تنها  | 

یه روز خیلی خوب...11/11/90..


سلام...

این مطلبو باید زودتر میذاشتم...

بابت تاخیر معذرت میخوام...

راستش سه شنبه رفتم پیش عشقم و همدیگرو بعد 37 روز دیدیم...

خیلی دلم واسش تنگ شده بود...قربونش برم یه کم لاغر شده بود..طفلی کارش سخته ، همش شبا باید بیدار بمونه...چشای خوشملش قرمز شده بود از بی خوابی...

فداش بشم...با  ماشینمون اومده بود دنبالم که من از وقتی خریده ندیده بودم...

منم واسش یه قورباغه جیگر و یه چشم نظر بردم...

چشم نظرو خودم از پشت اینه واسش آویزون کردم...قورباغه هم گذاشتم جلو داشبورد..بهش گفتم این منم..پس بدون که من همیشه پیشت تو ماشینم...:-)

همش سه ساعت پیشش بودم...:-( خیلی کم بود...دلم موند اونجا وقتی برگشتم...:-(

رضای من...

بابت همه چی ممنون...

واسه ناهاره خوشمزت..

و.......................

دوست دارم همسر مهربونم....یه دنیا...

پ.ن:این پست خیلی طولانیه....ولی بهتره تو دلم بمونه...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:28  توسط قوری تنها  | 

گریه امون نمیده...

هر آهنگی که گوش میدهم ،

به هر زبانی که باشد ، بغضم را میشکند . . .


نمی دانم . . .


بغضم به چند زبان زنده دنیا مسلط است !

========================================

ﺷﺒﻬﺎ ﺯﻳﺮ ﺩﻭﺵ آﺏ ﺳﺮﺩ،

ﺑﻴﺼﺪﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﻰ ﻛﻨﻢ ﺑﻐﺾ نبودنهایت ﺭﺍ..

ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﻰ گوﻳﻨﺪ..
.........
ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺶ!

ﭼﻪ آﺳﺎﻥ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩ

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:5  توسط قوری تنها  | 

دوست دارم امام رضا...

امام رضا خودت میدونی چقدر دوست دارم...

میدونی که اسمت میاد اشکام میاد...

من رضامو ازت خواستم...

کمکمون کن...

تورو به جوادت قسم میدم...

دوست دارم امام رضا....


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 23:30  توسط قوری تنها  | 

ادامه....

سلام...

بقیه ماجرای اون روز مونده بود...

خانمه تا من گفتم اراکیم...آهی کشید وگفت..:منم یه دوست پسر داشتم که اراکی بود...

خیلی دوسش داشتم..6 سال از بهترین دوران زندگیم باهاش بودم...

میگفت صبحا از همدان سوار تاکسی های بین شهری میشدم و میرفتم اراک و ساعت 4 برمیگشتم همدان...

انگار نه انگار که من از شهر خارج شدم...!!   (در گوشی..این همون کاریه که منم میکنم..)

گفتم چرا باهاش ازدواج نکردی: گفت آخه معتاد شد...

ولی جالب واسم این بود که بعد ده سال از ازدواج هنوزم بهش فکر میکرد...

عین جمله ی خودش که گفت  : دلم واسش پر میزنه...

با اینکه اونم ازدواج کرده بود و زن و بچه داشت...

گفت: با برادرش در ارتباط هستم و اون اینا رو بهم گفته...

فکرشو بکنید...!!!


پ.ن:خدایا....

بهم رحم کن...

اگه قراره منم سالها بعد واسه کسی درد و دل کنم که یه عشق داشتم و بهش نرسیدم....:"-(

خدایا......همین الان منو ببر پیش خودت...

من طاقت دوری از رضا رو ندارم...

بدون رضا میمیرم...

میمیرم...

       دوست دارم زندگیم...تموم زندگیم...


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 15:44  توسط قوری تنها  | 

امروز ......90/11/1

سلام...

امروز یه اتفاقی واسم افتاد...به نظرم عجیب بود...!!

با دوستم از کلاس حسابداری میومدیم(خیلی سخته، فقط میریم تعریف میکنیم و میایم)

هوا خیلی سرد بود..تاکسی هم نبود...یه تاکسی که میومد ماشالله مردم با فرهنگ میریختن سرش انگار نه انگار که کسی زودتر واساده...

خلاصه...

یه تاکسی گیر آوردیم..یه خانوم جوون هم چسبید به درش..اول دوستم سوار شد و بعد خانومه  از هولش و بعد هم نوبت من شد...

من و دوستم نگای هم کردیم و لبخند زدیم...خانومه فهمید داستان چیه و اونم خندید..

و اما از اونجا که خانوما قدرت برقراری رابطشون بیسته...فورا با ایشون دوست شدیم و خانوم شروع کرد تعریف...

حرف خانوما که میدونین چیه...از شوهر و خواستگار...

این خانومه ده سال بود که ازدواج فرموده بود...بعد شروع کرد که با همدانی جماعت وصلت نکین که فلانن و بهمانن...مخصوصا ترکای همدانی...( آخه همدان هم ترک داره هم فارس) من که ترکی بلد نیستم...

بعدش هی گفت...هی گفت...و از اونجایی که دوستم ترکه اونم از نوع همون اطراف همدان ؛ من و دوستم بهم لبخند زدیم...شک کرد..گفت ترکید؟

دوستم گفت:نه..!!!

رو کرد به من و گفت:شما چی؟

منم گفتم نه...و در دامه افزودم اصن همدانی نیستم..(چاخان)

گفتم اراکیم...(شهر قربونش بشم ململ جونم...)

و اما...تازه داستان ازین جا شروع شد....

فعلا از میدون تا آرامگاه بوعلی اومده بودیم....

بقیشو فردا میگم که خسته نشید...

                                            

                                    دوست دارم رضای من...

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:34  توسط قوری تنها  | 

عنوان ندارد...

سلام...

داره برف میاد اینجا...

دلم واسش تنگ شده...الان که امتحان داره و نمیتونم ببینمش ...

دلمون به بعد امتحانا خوش بود...با این برف.....

واااااااای خدای من....اگه نشه تا آخر زمستون ببینمش چه کار کنم...؟؟؟

الان تنها دغدغم همینه....

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:55  توسط قوری تنها  | 

...................زندم هنوز..................

سلام...

خیلی وقته نیومدم...

دیگه نمیخواستم بیام اما باز دلم نیومد...

از الان فقط تصمیم دارم حرفای دلمو اینجا بنویسم...

از اتفاقایی که میافته...البته شاید خیلی قشنگ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 22:27  توسط قوری تنها  | 

خدایا ممنون...

سلام دوستای خوبم...

خوبید..؟ خوشید...؟

اومدم یه خبر بدم...

دیروز

بعد 9 ماه و 9 روز....

رضامو دیدم....

باورم نمیشد...یعنی الانم که دارم مینویسم باورم نشده که دیروز پیش هم بودیم...

عشقم کنارم بود...

بالاخره اومد همدان و یه چند ساعتی پیش هم بودیم....

بماند که چقدر چاخان سر هم کردم که سر کار نرم و ازین طرفم خونه نباشم...!

می ارزید...

دلم خیلی تنگ شده بود...اولی که دیدمش زدم زیر گریه...

اشکام میاومد...

وقتی هم که تو ترمینال منتظر ماشین بودیم کلی واسش گریه کردم...

خیلی اذیتش کردم...این بار ماشین نداشتیم...اینقدر پیاده و سواره این ور اون ور کشوندم طفلکو که دیگه نا نداشت...

گیج شده بودم اصلا" مغزم تعطیل بود...نمیدونستم کجا بریم...؟؟؟

هر جا میرفتم تابلو بود...تو تمام خیابونایی هم که پیاده رفتیم از هم جدا میرفتیم و اون عقب تر از من...

            ==========================================

رضای من...

منو ببخش که این همه اذیتت کردم...

ازت ممنونم که اومدی...

میدونم که چقدر سختی کشیدی...خستگی راه...گرما...استرس دروغی که خونه گفتی...

همرو میدونم فدات شم...

نمیتونم چیزی بگم یا کاری کنم که جبران خوبیاتو بکنه...

بازم میگم...

ممنونم...

دوست دارم عشق پاکم....

رضای من...

                   

خدایا..............

.

اگه این باره آخری باشه که میدیدمش...

 چه خاکی به سرم کنم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بگو خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........؟؟؟؟

 

                

 

       

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 1:42  توسط قوری تنها  | 

خدایا.....بازم له شم....؟؟؟؟

دیشب حالم خیلی بد بود که بگم چی شد...

اما الان میگم....

دیشب باباش زنگ زد...

من حرفامو همون لحظه به بابام زدم...

بابام خیلی عصبانی شد و گوشی رو داد بهم گفت بگو زنت میشم...

کلی هم بعدش چرت و پرت گفت که سنگ رو آب میکرد حرفاش...

خدایا.....

چرا منو ول کردی...؟

چرا از بندت غافل شدی...؟

مگه چی خواستم ازت...؟

حقم نیست این همه عذاب به خدا...

خدایا....

دیشب میخاستم از قرصای آرام بخشی که شبا میخورم بخورم ، اما نه یه دونه مثل هرشب....!

رضا نذاشت...

چشاش نذاشت...

صداش نذاشت..

فکرش نذاشت...

قلبم نذاشت...

دیدم که تو این موردم چقدر بدبخت و ضعیفم...

کاش توانشو داشتم و همه چی رو تموم میکردم...

حرفای بابام خوردم کرد...لهم کرد...

اما بازم رو حرفم هستم....

رضای من....میخوامت....دوست دارم تا وقتی جون دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 0:10  توسط قوری تنها  | 

سلام...

خوبین؟

همین اول کاری باید از یه نفر تشکر کنم...

ممنونم ازت بهاره جون...

من دیر دیر آپ میکنم واسه همینم فک کنم دیگه کسی جزتو بهم سر نمیزنه....

اشکال نداره...

مهم نیست...

من فقط واسه دل خودم اینجا مینویسم...

تعطیلات عید تموم شد...

همه چی مثل قبل و هیچ تغییری نکرده...( داستان خودمو میگم)

اما از روز سه شنبه از طرف نظام مهندسی با چند نفر دیگه میریم روستاهای یکی از بخش های همدان به اسم "گل تپه"...

توی شهرستان کبودراهنگ...

اگه غارعلیصدر اومده باشید، یعنی اومدین همین جا که من میرم...

کارمون بازدید جمع آوری سن گندم از مزارع و دستور سم پاشی و مبارزه با خسارت اوناست...

کاره جالبیه...

مخصوصا" محیط روستاهای مختلف برام جذابه...

البته بگم که رضام راضی نیست....!!

صبح ساعت 7 ازین جا حرکت میکنیم تا 8 میرسیم اونجا

ازون طرفم 2 همدانیم...

توی این طرح یکی از دوستای دوران دانشجوییمو دیدم...

دختر خیلی خوبیه...سال دوم دانشگاه با دوست پسرش که از بچه های دانشگاه خودمون بود عقد کرد...

من میدونستم که عقدن هنوز و دیگه خبری ازش نداشتم تاااااا این طرح...

وقتی بهش گغتم فلانی خوبه ؟؟؟

انگار نمک ریختم رو زخمش اشکاش اومد و گفت تورو خدا دعا کن...

گفتم چی شده..؟

شروع کرد تعریف کردن که چقدر روزای خوبی بود...

بارم نمیشد که عشقم حلالم شده...

به آرزوهام رسیدم.....و.....و....

گفت دو سال پیش سر نادانی همهی زندگیشو پای دوست بازی و تفریح و شمال و گردش از دست داد

و بعدش دیگه بابا و مامان من گفتن این بی عرضست و با گرفتن وکیل و کلی پرونده سازی و پول خرج کردن دادخواست طلاق دادن...

مهریمو گذاشتن اجرا و نامزدمو انداختن زندان...

میگفت و اشک میریخت...

گفت که بی نهایت دوسش دارم...اما خانوادم دارن بد بختم میکنن...

حکم طلاق صادر شده اما من هر بار به بهونه های مختلف دادگاه نرفتم...

یه هفته دیگه آخرین مهلت دادگاهه...اگه نرم حکم اجرا میشه...

اما میخوام برم و بگم میخوامش...

هر چند که پدرم قسم خورده میکشمت....

خیلی اون روز ناراحت شدم...منم کلی باهاش گریه کردم...

اینم از کار ما...

میگفتم اونجا هیچی نداره لاقل از فکر و خیال نجاتم میده...اما......

دوستای خوبم واسه این دختر دعا کنین که بتونه پای عشقش وایسه...

اینم مثل من منتظر دقیقه ی آخره...

از همتون ممنونم ...

دعا واسه منم فراموش نکنین...

خیلی حرف زدم ببخشید...

دوست دارم رضا...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 0:7  توسط قوری تنها  | 

سال نو...

سلامممممممممممممممم دوستای خوبم...

سال نو مبارک...

انشالله همیشه سلامت و موفق باشین...

تو سال جدید واسه همتون از خدا آرزوی رسیدن به آزوهاتونو میکنم...

موقع سال تحویل اگه بیدار بودین واسم دعا کنین...

خدایا دیگه بخواه که امسال منو رضا مال هم بشیم....

خدایا....

تنها آرزوم همینه...

کمکمون کن....

دوست دارم رضای من...

یه دنیاااااااااااااااااااااااااا...

فدای چشمات بشم...

سال نو مبارک عزییییییز دلم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:5  توسط قوری تنها  | 

همچنان انتظار...

سلام دوستای خوبم...

ممنونم از همتون که توی این مدت تنهام نذاشتین...

امشب دلم خیلی پره...راستش دو روزه که با رضا همش بحث میکنیم...همش میگه میخوام به بابام بگم که زنگ بزنه خونتون و تکلیفمون معلوم شه...

یه دنیا التماس کردم اما میگه دیگه خسته شدم...میگه کلافه شدم...میگه بریدم...میگه تا کی صبر کنیم...منم بهش حق میدم اما....

میترسم...

میترسم که خدای نکرده همه چی تموم بشه و من از دستش بدم...

رضا میگه اینقدر نا امید نباش همه چی درست میشه اما من میترسم...از نبودنش...از نداشتنش...

دیروز یه کاری کردم که فقط من میدونم و خدا و امام رضا و رضا....کاری که تا به حال نکرده بودم...جایی رفتم که تا به حال پا نذاشته بودم...

من از امام رضا خواستمش...رضا میگه شک نکن...اما چه کار کنم...؟؟

امشب به باباش گفت...اما باباش حرفی نزده بود...

خدا میدونه چقدر دلم براش تنگه...چقدر شب و روز بیتابیشو میکنم...چقدر برای دوریش اشک میریزم...

من تحمل نبودنشو ندارم...امروز که گفت شب حتما" به بابام میگم احساس میکردم دارم کم کم به مرگ نزدیک میشم...

شبای قبل از ترسم سیم تلفن رو میکشیدم...به خودشم گفتم...اما امشب این کارو نکردم...

حس میکنم به آخر شمارش معکوسم چیزی نمونده...

برام دعا کنین...

بیشتر از هر چیز به دعا نیاز دارم....

و باز هم انتظار...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 1:4  توسط قوری تنها  | 

شمارش معکوس تا..................

سلام به همگی...

امشب اومدم که آغاز یه شمارش معکوس رو اعلام کنم...

اما این شمارش با همه ی شمارش معکوسایی که تا حالا دیدین و شنیدین

 فرق داره...!

اولا" که معلوم نیست از چند میخواد شروع شه و طبق قانونش که هر روز

 یکی ازش کم میشه ،میخواد چند روز طول بکشه....؟؟؟

و دوم اینکه معلوم نیست که آخر این شمارش معکوس به کجا میخواد برسه...؟!!

به یه شادی و آرامش بزرگ...؟؟؟

یا به یه غم و

اندوه و

دلتنگی و

تنهایی ی همیشگی.....؟؟؟!!!

از الان شروع شد....

از امروز که جمعست...

از امروز که دقیقا" 4 ماه ازون روز میگذره...

همه چی رو سپردم دست خدا...

امشب باباش زنگ زد و به بابام گفت که این دوتا همدیگرو میخوان....

از همتون ، هر کسی که این متن رو میخونه، عاجزانه میخوام که برام دعا کنین...

شاید دیگه به این زودی آپ نکنم...

دعا کنید که اگه اومدم براتون خبرای خوبی داشته باشم...

خونمون آرومه...بابا یه کلمه هم حرف نزد...

دعا کنین آرامش قبل طوفان نباشه...

اگه بابا این بار بگه نه.....همه چی تمومه....همه چی....حتی من....!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 0:51  توسط قوری تنها  | 

یا ضامن آهو...

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

سلام امام رضا...قربون غریبیت آقا...خیلی دلم هواتونو کرده، چرا منو به پا بوسیتون دعوت نمیکنین...؟

من 13 ساله که پیشت نیومدم آقا...خیلی دلم میخواد بیام...

یا امام رضای غریب...من دیگه رمق ندارم ، دیگه توان ندارم که بگم ازت چی میخوام ، دلم گرفته...

من اینجا به شما قول میدم که تا آخرش میمونم...شما هم کمکم کن...تا حالا 100 بار به جوادت قسمت دادم بازم قسمت میدم...

امام رضا جوابمو بده...

اونو چند ماه پیش خواستی که بیاد پیشت...همون موقعی که من داشتم از دوری و سردیه رفتارش داغون میشدم...

منم بطلب تا بیام پیش خودت ، واسم جلو ضریحتو ازت بخوامش...منم بطلب...با خودش بطلب...ما نذر کردیم اما رضا...بذار با هم بیایم...

خدایا به حق این شب عزیز...به خاطر دل شکستم...اینجا رو نگاه کن...

 

فالیک یا رب نصبت وجهی و الیک یا رب مددت یدی

اینک من به دعا روی به سوی تو آوردم و دست حاجت رو به درگاه تو دراز کردم

 فبعزتک استجب لی دعائی و بلغنی منای 

 پس به عزت و جلالت قسم که دعایم را مستجاب گردان و مرا به آرزویم برسان

و لا تقطع من فضلک رجائی

 و امیدم را به فضل و کرمت نا امید مگردان

یا سریع الرضا 

 ای که از بندگانت بسیار زود راضی میشوی

اغفر لمن لا یملک الا الدعا 

 ببخش بر بنده ای که به جز دعا و تضرع به درگاهت مالک چیزی نیست

عاشق این یه تیکه از دعای کمیلم...یعنی عاااااااااااااااااشقم...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 0:3  توسط قوری تنها  | 

کارتونامون یادتونه...؟؟

سرنوشت كارتون‌هايي كه مي‌ديديم چي شد؟؟

 

 اي‌كيوسان كراكي شده و مخش تعطيل تعطيله..!

 

 آليس شوهر كرده، دو تا بچه داره و يه زندگي حقير توي يه آپارتمان ۵٠ متري ساده..!

 

 تام و جري دو تا دوست صميمي شدن..!

 

 جيمبو رو از رده خارج كردن و بعد اجاره دادندش به ايران اير..!!

 

 رابين‌هود رو توي اسلام‌شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته‌ي ديگه اعدامش مي‌كنن..!

 

 گربه‌سگ عمل كردن و جدا شدن..!

 

پت و مت دكتراي مهندسي عمران گرفتند و الان جزو هيئت علمي دانشگاهند...!

 

                                           

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 22:55  توسط قوری تنها  | 

امروز سالگرد داداشمه...

میخواستم  لطف کنین و واسش فاتحه بخونین...

داداشم شهید شده....

داداشی...

من هیچ وقت ندیدمت... من یه ماهه بودم که تو رفتی...

ازت کمک میخوام... میخوام پیش خدا سفارشمو بکنی...

داداشم...

زندگیم رو به راه است...!    رو به راهی که رفته ای... رو به راهی که مانده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 0:41  توسط قوری تنها  | 

من هر روز مرده تر از دیروزم...

سلام دوستای خوبم...
راستش امشب خوابم نبرد و پاشدم اومدم پای سیستم...
وقتی زیاد فکر و خیال میکنم خوابم نمیبره,دست خودم نیست...
ململ شب به خیر گفت و خوابید(فردا امتحان داره) ولی من......


حتما"همتون تا حالا یه چیزایی دلتون خواسته که شاید اون لحظه دسترسی بهشون آسون نبوده اما یکی دو روز دیگه بهش رسیدین.....
من خیلی وقته دلم خیلی چیزا میخواد که میترسم هیچ وقت بهشون نرسم.....(فکر بد نکنینا)
شاید درست نباشه این جا بگم
من تو شرایط سختی گیر کردم...وقتی با خودم هی فکر میکنم و فکر میکنم... آخرش میخوام دیوونه شم...
میخوام سرمو بزنم دیوار که دیگه پا نشم...
همیشه بیخودی میخندمو تو خونه خودمو میزنم به بی خیالی اما واقعیتش اینه که تو دلم آشوبه...به ململ هم نمیگم زیاد آخه اون این روزا امتحان داره گاهی که دیگه میزنم سیم آخر یه کم از فکرامو با اس واسش میگم...
همیشه در جوابم میگه "درست میشه, توکل به خدا...میگه ازین فکرا نکن , میگه چرا خودتو اذیت میکنی..."
ولی نمیتونم...
نمیتونم...
فکر این که یه لحظه نباشه داغونم میکنه , از الان میدونم اگه نشه من مردم...
من تحمل یه لحظه دیر جواب دادن اس رو ندارم اون وقت چه جوری...
خدایا چه کار کنم؟ من که جز تو دستم و جلو کسی دراز نکردم...
کاش لاقل به خونوادش نمیگفت و همه چی مثل قبل ادامه داشت...
سرتونو درد آوردم ولی اینم بگم و برم...
من از اون روز(۳۰ مهر) که بابام جواب رد داد یه لحظه زندگی نکردم...
باورتون نمیشه که هیچ شبی نبوده که من بی گریه و ناله سرمو رو بالش  بذارم...
فقط میخوام واسه من و امثال من دعا کنین...


                                 "من هر روز مرده تر از دیروزم......"

                                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 1:39  توسط قوری تنها  | 

یه هفتس علافم....

بالاخره برف اومد...

چقدر منتظرش بودیم...اصلا" انگار زمستون با برف معنی پیدا میکنه...تا برف نیاد باورمون نمیشه زمستون شده...

راستش اول همه اینو بگم که از اول این هفته میخواستم آپ کنم...اما خوب چی بگم...؟؟؟

یه دوتا عکس از فضای سبز جلو خونمون با گوشیم گرفتم که سرتاسر از برف سفید بود...(اینقده قشنگه...ولی حیف دیگه...میگم حالا...)

یه عکسم از فصل بهارش تو سیستم داشتم...خواستم ذوق هنری به خرج بدمو این سه تا عکسو بذارم تو وب...

آقا چشمتون روز بد نبینه...

ما هر کاری که میشد کردیم...هر چی سایت هاست بود رفتیم...هرچی سرچ بود تو گوگل کردیم...ولی .........

هییییییییییس...خنده نداره دیگه....!!!

مگه شماها اولش بلد بودین..؟؟؟

مثل اینکه اصلآ خدا نمیخواست این پستو ما آپ کنیم...

خلاصه رفتم از علی آقا کمک گرفتم ( وبلاگ من یه تورک آذربایجانیم) انصافا" ایشون مو به مو گفتنو ما هم انجام دادیم...

اما باز نشد که نشد...

دیگه گفتیم مارو به عکس گذاشتن نیومده...بیخیال...

این بود داستان ما تو این هفته....

البته جز 2 روز...

یه روز رفتم خونه داداشم که وایسم پیشه دخملش(مامانش مدرسه داشت) ولی خوب این ابتداییه و به خاطر برف تعطیل بودنو تنها میشد تو خونه...ناهار بودمو واسه شام و خوابیدنم نذاشتن بیام...

یه روزم...یعنی دیشب وامروز...رفتم خونه خواهرم که شوهرش تهران جلسه داشت و به قولی بچه هاش خالشونو دعوت کرده بودن شام...

صبحشم مدرسه پسمل خواهرم تعطیل شد واسه برف ؛ دخملشم مهد نرفتو نهارم افتادیم اونجا...

دیگه دیگه...

یه خورده سبک شدم واستون حرف زدم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:38  توسط قوری تنها  | 

خداوندا..............

 

 

 

تقدیرم را زیبابنویس

 

کمکم کن آنچه تودیر می خواهی من زود

نخواهم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:30  توسط قوری تنها  | 

2/10/89

سر رو شونه هات میذارم...

تا که گریه مو نبینی...

نمیخواستم که برنجی...

نمیخواستم که ببینی...

گریه های بی صدامو...

اشکای بی انتها مو...

دونه دونه پس میگیرم...

با تو من نفس میگیرم...

 

 امروز تولدمه....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 0:1  توسط قوری تنها  | 

ململ اومده اینجا...

به افتخار ورود

 ململ جوووووووووونم.....

 

 

خوش اومدی عزیــــــــــــــــــــــــــــــــــــزم.....

 

 

 

قربون چشمات برم الهی...

 

 

فدای اون خنده هات بشم من....

 

 

بلاخره قابل دونستی و اومدی اینجا....

 

 

همه ی زندگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.....

 

 

دوست دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااا....

 

 

دوست دارم...

 

                       دوست دارم...

 

                                         دوست دارم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 19:37  توسط قوری تنها  | 

خدایا چقدر دیگه التماست کنم...؟؟؟؟؟؟

ببین منو....

 

دخترای هم سن منو ببین......

من فقط رضا رو ازت خواستم.....

مگه کیم که این همه سزاواره امتحانم...؟؟؟؟؟؟؟

خدایا گاهی حس میکنم اصلا حواست به من نیست....

من تنهام......

خدایا چرا میذاری همش به مرگ فکر کنم....؟؟؟

چرا.....؟؟؟؟؟

درسته برگشت اما چه برگشتی....

مثل قبل هست اما دیگه خانومم صدام نمیکنه....بهم نمیگه همسرم.....

فکر میکنم از روی دل سوزی اینجوری شده....الکی واسه دلم قربون صدقم میشه....

حرصم میگیره....

بهش میگم حرفی نمیزنه...میگه دست بردار...

دیشب قسمش دادم به امام حسین...

گفتم اگه بگی برو میرم...

گفت:نمیخوام بری...

همه میگن من اشتباه میکنم...بدبین شدم...حساس شدم...میگن اون

 همونه...اذیتش نکن...

اما کی از دل من خبر داره....؟؟؟؟

اون میبینه من تا نیمه شب واسش اشک میریزم...؟؟

ضجه میزنم...؟؟

پتومو میکنم تو دهنم که صدام بیرون نره...میفهمه...؟؟؟

میبینه بالشم هر شب خیسه...؟؟

میبینه عکسشو هر شب تو موبم نگاه میکنم تا خوابم ببره...؟؟ بعدش صبح تا میزنم

رو گوشیم صورت ماهشو میبینم...

میدونه همه ی چیزای مشترکی که داشتیمو گذاشتم توی یه دفتر....؟؟

تموم فیشای رستورانایی که رفتیم...

کارت پارکایی که دادیم...

آدامسی که بهم دادی...

من تو اون نوشتم که هر بار چی تنت بود...

دستمالی که روش واسم از ادکلنت زدی....هنوزم وقتی بازش میکنم بوی تو دلمو

میبره....

ململ یادته بار اول نی منو از تو نوشابم برداشتی...؟؟

هنوز داریش...؟؟

......................

فقط میگه گریه نکن....

آخه چه جوری گریه نکنم قربون چشمات برم...؟؟

بگین من چه کار کنم...؟؟؟؟

من تنهای تنهام.....

 

دوست دارم ململ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 23:57  توسط قوری تنها  | 

من چه تلخم امروز...

 

دوست دارم ململ خودم...

میدونم که خیلی با حرفام اذیتت میکنم آقایی...توام هیچ به روم نمیاری...

مثل همیشه مهربونی...

به خدا دست من نیست...دیوونه شدم انگاری...

آخه به کی بگم دردامو...؟؟

من که جز تو کسی رو ندارم...تحملم کن فدات شم...

قربونه چشای پاکت بشم...

ببخشم...همیشه این طوری بهونه گیر نیستم...

==================================

چند روزیه که خیلی بیتابشم...

هیچی برام معنا نداره...

از همه چی سیرم...

خستم...خستم...خستم...

بهم گفت تو این روزا واسه امام حسین و......گریه کن...ازشون حاجت بخواه...

از حضرت رقیه...

میخوام اینجا دعا کنم....

واسه تموم کسایی که میشناسم....

خدایا....

نگاه کن اینجارو...

خدایا به حق امام حسین...

به حق فاطمه زهرا...

به حق رقیه 3 ساله...

یا امام حسین....

تو رو قسم میدم به صورت سیلی خورده ی مادرت...
قسم میدم به سینه ی شکسته ی مادرت...

ازت میخوام تو این ماه عزیز حاجت همه ی حاجت مندها رو بدی...

منم رضا مو میخوام...

خودت بهم دادیش...من از همه چی غافل بودم...تو گذاشتیش سر راهم...

چرا الان راضی نمیشی...؟؟؟

این قدر رو سیاهم...؟؟

من که جز تو دستمو پیش کسی دراز نکردم...

از تو فقط کمک خواستم...

خودت همه چیرو درست کن...

من بدون اون میمیرم...میشکنم...

خدایا سر نمازام همیشه دعا کردم که نذار بشکنم...سخته...

بیا بازم مثل همیشه یادم بده که بندگی کنم...

بیا خدایی کن....

به حق غریبی امام حسین...

نذارو نخواه که تنها کسمو از دست بدم....

خدا....

توکلم به خودته....

 تو این شبا اگه دلتون شکست،مارو فراموش نکنین...

 

دوست دارم ململ....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 10:32  توسط قوری تنها  | 

عشق ابدیم...

قلب ِ

          مجروح  ِ

                      من  

به قلب تو

قلاب شده

و تمام تقلايم براي  جدا شدن از تو

قلب بيچاره ام را

مجروح تر مي کند

قلبم

به سان ماهي اي

مدام ، از تنگ ِ

                     بلور ِ

                              قفسه سينه ام

بيرون مي پرد

گويي خيال خودکشي

به سر دارد

و من مدام بايد

اين ماهي عاشق را

که از دوري معشوق

بي قرار است

در تنگ بلور

حبس کنم

نمي دانم تا کي

منطق وجود

مي تواند

با شمردن ستاره ها

قلب را خواب کند

تا هوس ِ

                 نوشيدن ِ

                            شراب ديدارت

مسمومش نکند !


اي عشق ابدي

            و مهتابي ام

بتاب

نگذار به جنون غرور تو...

                             دائم الخمر باشم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 0:16  توسط قوری تنها  | 

توکل کردم.....

هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف

 

بالاخره گفتم....

 

مردمو گفتم....

خیلی سخت بود...خیلییییییییییییییییییییییییییی...

قلبم داشت میزد از حلقم بیرون

دستو پام میلرزید

بدنم یخ کرده بود

گردنم یهو رگش گرفت و موند

دست چپم از بازوم  کاملا" بی حس بود

واااااااااااااااایییییییی

بغض داشت خفم میکرد

چشام پر اشک بود وقتی ازش میگفتم...

ولی گفتم....

""خدایا""

میدونم لطفتو شامل حالم کردی

ازت ممنونم

خدایا شکرت

شکر... شکر...

ازین به بعدشم به جفتمون کمک کن...

به حق این شب عزیز

عید همگی مبارک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 0:22  توسط قوری تنها  | 

پدر...!!

پدر.....................

بابا.............

روزی شاید ده ها بار این کلمه رو به زبون میارم...ولی الان...

الان میفهمم که چقدر واسم غریبه...فقط عادت کردم به این مرد که صبح میره و شب میاد بگم بابا...

جدا"چه معنی واسه من داره...؟؟

وقتی حتی نمیتونم باهاش حرف بزنم...نمیتونم بگم دوسش دارم...نمیتونم دردی که تو دلم  مونده رو واسش بگم...دردی که داره ذره ذره آبم میکنه...

آآآآه.....فکرش عذابم میده که شاید با مردای دیگه راحت تر از بابام بتونم بحرفم...

واقعا پدر یعنی این....؟؟؟؟؟

از چی وحشت دارم نمیدونم...؟! به قول خانم مشاور آخرش اینکه کتکت بزنه...(شایدم بدتر...خدا میدونه)

اون حتی مسخرم کرد و گفت: اگرم زد وکشتت اشکال نداره واسه رسیدن به عشقت مردی...(اینو تو اشکای من با خنده گفت...)

ململ هر روز ازم سوال میکنه که باهاش حرف زدم یا نه...؟

دیگه ازش خجالت میکشم...میگه وقتو از دست نده...ازم انتظار داره واسه هدفمون کاری کنم...(بهش حق میدم...)

خدایا بازم اول و آخر خودتی...

بازم اومدم پیش خودت...دست رو به هیچ کس دراز نمیکنم...خودت شاهدی که چقدر گفتن برو پیش دعا نویس... یکی همین مریم همسایه گفت من رفتم و جواب گرفتم توام برو...

نرفتم...نخواستم که برم...

توکلم فقط و فقط به خودته....

پس چرا دست بندتو نمیگیری......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 23:43  توسط قوری تنها  | 

یه هویی...

نمیخواستم بیام نت...

سرم درد میکنه...

اما یه هو خیلی دلم براش تنگ شد...

گفتم کاش پیشم بود...

داره بهم اس میده....اما نمیخوام به خودش بگم که دلم چقدر هواشو کرده...

نمیخوام اذیت بشه...

الهی من قربونت برم آقایی...خیلی ماهی به خدا...

گاهی فکر میکنم شاید لیاقتشو ندارم...

دوست دارم عزییییییییییییییییییز دلم...نفسم...عمرم....تکیه گاهم....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 0:28  توسط قوری تنها  |